۱۳۹۷/۰۲/۲۵

of Persian Sunlights

شب است هنوز. می‌چرخد سمت‌ من و چشم‌بسته بازویم را می‌بوسد و دوباره خواب‌اش می‌برد. اردیبهشت بی‌خیال و آسوده‌ای‌ست در رقابت با اردیبهشت‌های پیشین. باران به‌شیشه می‌خورد و حواس‌ام می‌رود به رد صدای پرستوهای صبح‌گاهی. حالا آدم تواناتری شده‌ام در تشخیص آوازپرنده‌ها؛ حالا می‌توانم نوای هرکدام را چون سازی از میان باقی ارکستر، جداگانه بشنوم. آن ابهام مهجور ذهنی زودتر از چهل‌سالگی از درون‌ام رفته و آرام‌آرام جان‌ام یادگرفته که مختصات آرامش را در چه ابعادی علامت بزند. رویه‌ی خوش‌بین مغزم می‌گوید که می‌ارزید آن کوبیدن‌های مداوم به دیواره‌ی قفس. رویه‌ی بدبین یادآوری می‌کند که جوانی‌ام پایش رفت. حال نرمی در درون‌ام اما برابری دارد با بهار؛ دست‌ام را می‌کشاند روی برگ‌ و گوش‌ام را عادت می‌دهد به صدای گنجشک‌ها. حالا خط باریکی از نور درحال عبور از دست او و بازوی من است. شبیه قصه‌های گلی ترقی شده‌ام.

۱۳۹۷/۰۱/۲۵

" Doesn't matter the time or the place/ Only know there's a smile taking over my face"


بیدار که شدم رفته بود. یعنی مخصوصا کلونازپام خوردم که بیدار که می‌شوم، رفته باشد چون طاقت خداحافظی با او را بعداز این چندهفته‌ی هیجان‌انگیز و نرم ندارم؛ عین دختربچه‌ها. چرخیدم سمت او و بالش‌اش را بو کردم و بغض آمد خانه کرد توی گلو. چندثانیه بعد به‌خودم گفتم آدم باش خب سه‌هفته دیگر می‌بینی‌اش و تا آمدم آدم باشم چشم‌ام افتاد به دتاکس‌واتر گریپ‌فروتی که لابد قبل‌از رفتن روی میزتوالت گذاشته و دیگر نخواستم آدم باشم و زارزار گریه کردم.
*
دو روز پیش است. مهمانی دارم و قرار است برای اولین‌بار دوست‌پسرم را معرفی کنم. کمی مضطرب‌ام. بعداز جدایی در جمع‌های مشترک، مانور «وای من خیلی خوشبخت‌ام و تو را به‌خدا ما را نگاه کنید» راه نینداخته‌ام. چرا؟ چون واقعا با پارتنرم احساس آرامش دارم و خب این داد زدن و کلیپ‌ساختن ندارد. به‌مرور یاد گرفته‌ام یک‌چیزهایی عمیقا خصوصی‌ست و هی نباید بنویسی. تجربه‌های تلخ که داشته باشی بلد می‌شوی که حال خوب ته‌اش یعنی صبحِ صورت‌نشُسته، چشم‌هایت در آینه بخندد؛ همین و تمام. سه‌روز پیش است و دارم به کشک‌وبادمجان هم فکر می‌کنم و ناگهان درکمال ناباوری می‌بینم که نعناخشک ندارم. می‌دانم راه‌حل دارد و باید به اولین مغازه مراجعه کنم اما برای منِ کنارکارما خریدن نعناخشک کارخانه‌ای خیلی ننگین است. توی اخم‌ام. دوست‌پسرم می‌پرسد مشکل چیست و می‌گویم نعناخشک ندارم و می‌گوید خب تازه بریز و من به‌ دوربین نگاه می‌کنم. طفلکِ اجنبی هیچ تصوری از کشک‌و‌بادمجان ندارد.
*
مهمانی عالی بود و هوا عالی بود و کشک‌وبادمجان عالی بود. عکس‌ها را نگاه می‌کنم و قاه‌قاه می‌خندم و یاد ترجمه هم‌زمان‌ام از ترانه‌های ابی برایش می‌افتم و پهن می‌شوم. حالا بلند شده‌ام و اشک‌ها را پاک کرده‌ام و صدای «دست رو موهات کی می‌کشه ...» را بالا برده‌ام. حال تهِ چشم‌های نشُسته‌ام خوب است و دارم به باقی‌مانده‌ی غذاهای یخچال فکر می‌کنم، به‌وقت ویزای سفارت، به دسته‌های نعنای قشنگی که در آفتاب دیروز خشک کرده‌ام.

۱۳۹۶/۱۲/۲۸

Same Street, Again

بهار پشت در است. چمدان‌های من هم. راننده‌ی آژانس هم. قبل‌ها ترس داشتم حالا اما به کشف و شهود بیشتر فکر می‌کنم. آفتاب یکم فروردین که بتابد و سال عوض شود، خیلی چیزها تغییر خواهند کرد. آه که چقدر خنده و فراموشی خوب است و لابد «بهار چیزهای بسیار دیگری را فراموش خواهیم کرد»*.



سال نو مبارک



* شعری از سارا محمدی‌اردهالی

۱۳۹۶/۱۲/۱۸

I'm a Mother and I fake like a Mother **



ژست «مادربودن» مدتی‌ست در ایران مد شده؛ از اینستاگرام تا تلگرام تا روی جلد مجله‌های خانواده‌محور. عکس‌های حاملگی هنرپیشه‌ها و به‌تبع آن بقیه مردمان، این‌روزها دست‌به‌دست می‌شود؛ آتلیه‌ای و شیک، سرِ مرد بر شکم زن، زن زیبا و فرشته‌رو و خو، در ساحل و دریا و جنگل و مرکز خرید؛ بیکینی‌پوش تا چادری، مجری معروف تا خانم همسایه بالایی. اغواگر است در چشم من، در چشم خودشان بیشتر هم لابد. «گاهی» یک‌چیزهایی هم ازدست درمی‌رود. طبیعی ا‌ست؛ فیلم یکی توی پارکی در اروپا بی‌حجاب – مهم هم نیست. خودش بیشتر افتخار می‌کرده به آن چارقد - ، دیگری ناگهان در لابی، وقت جلسه‌ی ماهانه ساختمان، از در وارد می‌شود و بی‌آن کرم‎‌پودرهای فشرده روی جلد مجله، در معرض دید قرار می‌گیرد و عصبی آسانسور را بالا می‌رود. چه اشکالی دارد آن لک‌های گذرا یا حتی مانا روی صورت و برجستگی بینی مگر. تغییرات حاملگی و فیزیولوژی مگر دست ماست که عصبی شویم؟ وقتی توی اینستاگرام نوشته‌ایم «مادربودن بهترین حس دنیاست، حیف است تجربه‌اش نکرده باشی» که دیگر چین‌خوردن پیراهن روی شکم و پهلوها فرار ندارد، صورت پر از قطره‌های عرق، کسر شان نیست.
*
ژست «مادربودن» در ایران مدتی‌ست مد شده مثل شال چروک دومتری، مثل شاملو، مثل استانبول، مثل نویدمحمدزاده، مثل اکبرجوجه، مثل پردیس کوروش. همه‌شان قشنگ‌اند و وسیله‌ی حال خوب اما یک‌مورد هستند از موارد حال خوش، یک کیس، یک فولدر. «مادری» شبیه این‌ها نیست؛ پرونده نیست که بخواهی باز کنی و بخواهی ببندی. انتها ندارد، تمام‌وقت است. لوسیون خوش‌بو و بوی ادرار کنار هم است. لباس نازنازی ظرف یک‌ساعت ممکن است قهوه‌ای شود. این‌ها با هم قشنگ است اگر دم از رسالت و فضیلت می‌زنیم. لازم نیست الزاما زاییده باشی که بدانی. نگاهی به مادر خودت که بیندازی، بی‌هوش آنچنانی دست‌ات می‌آید این یک‌فقره درهم است و سواکردنی نیست.
*
من نزاییده‌ام اما دوست دارم اگر این‌کار را کردم زمانی، از همه‌چیز «مادری» بنویسم؛ از همه‌ی لحظات‌اش عکس بگذارم. اگر «افتخار» می‌کنم به واژه‌ی مادر، بنویسم هم که امروز سلولیت‌هایم بیشتر شده، که بچه‌ام امروز دوبار روی لباس‌ام بالا آورد. اگر امروز عکسی از دوازده‌سالگی پسرکم می‌گذارم با ده‌ها میز پر از غذای رنگارنگ، از اضطرابم در مدرسه که در کیف همان پسرک محبوبم‌ سیگار و ترقه‌ای پیداکرده‌اند و زنگ زده‌اند و من وسط لباس‌شستن پریده‌ام توی دربست که برسم مدرسه، هم بنویسم. به‌همین‌ها هم افتخار کنم که جزئی از فرایند مادری هستند. یک‌بار هم بگویم که امروز چندبار جای بچه را تمیز کرده‌ام و شوهرم بازی رئال-بارسا تماشا کرده. یک‌بار هم از سوزش نوک سینه‌هایم حین شیردادن بگویم و با افتخار هم بگویم. «مادری» خیلی با «مادربودن» فرق دارد. مادری یعنی لذت صادقانه‌ی قلبی به تصمیم‌مان برای زایش و پرورش و همان‌قدر احترام به تصمیم دیگران برای مادرنبودن؛ یعنی من بچه را بغل نمی‌گیرم در عکس که پیراهن شَنل‌ام معلوم شود یعنی من این پیراهن زیبا را می‌پوشم باوجودی که بدانم کودکم آب دهان‌اش بر آن سرازیر می‌شود و مهم نیست دوربینی عکس‌مان را بگیرد و شبکه‌ی اجتماعی باشد چون دوست دارم چشم کودک‌ام به زیبایی عادت کند. «مادری» یعنی بدانم فرزندم روزی این‌تعدادبار شکم‌اش کار می‌کند چون سلامت است. «مادری» یعنی من اسباب‌بازی جدید برای بیماری «اتنشن‌هور»‌بودن‌ام پیدا نکرده باشم یعنی خودم در خودم، در سرم ، در وجدانم این‌ها را بدانم.
*
زندگی رسانه‌ای کنار مزایای پرشکوه‌اش، ترسناک است؛ چشم‌ باز می‌کنی و می‌بینی زرق‌و‌برق‌، همه‌چیز را در چشم‌ات وسیله کرده و تو غافلی. کاش در این میانه‌ی سهو یا عمد، با فرزندمان مثل شال چروک، شاملو، استانبول، نویدمحمدزاده، اکبرجوجه و پردیس کوروش رفتار نکنیم. کاش پشت خاکریز کودک‌مان سلفی نگیریم.



۱۳۹۶/۱۲/۰۳

But you'll be alright now Sugar



اصلا باید یه‌قانونی باشه که آدمایی که می‌افتن روی دور غرزدن و ناشکری (مثل من) رو بردارن مثل این‌ دوهفته‌ی گذشته، ببرن بستری کنن بیمارستان که قشنگ قدر عافیت دست‌شون بیاد؛ یه‌جوری که مثل دیروز من وقتی دکتر برگه‌ی ترخیص امضا می‌کنه، بشکن بزنی و برگردی خونه. یه‌جوری که مثل دیروز من فکر کنی الان بهار و سا‌ل‌تحویل وصل‌شده به اون خودکار امضای ترخیص. که صبح‌ش که توی خونه‌ی خودت با درد و تب حتی، بیدار که بشی خوشبختی بپره زیر رگ و پی‌ت. این‌جور تنبیهات کائنات باعث می‌شه که فکر شمردن تا اول هفته که بتونی بری تجریش (با ماسک حتی) لوبیای باقالی‌قاتق بخری و خرما، بشه مثل فکر کردن به وعده‌ی بهشت. این‌طوریه که بهترین تفریح جهان برات می‌شه تکوندن کمد لباسا و ورق‌زدن مانتوهای رنگی بهاری و شال‌های نرمولک‌ت هرچند می‌دونی همیشه یه‌سرمای یهویی میاد این وسط که دوباره کاپشن بپوشی ولی اهمیت ندی. سوپ رو بخوری و برادچرچ تماشا کنی و وسطاش بگی آخیش‌ش‌ش.
اول هفته که برم بیرون (با ماسک حتی) قراره یه‌تقویم خوشگل بخرم، یه‌روان‌نویس جدید، یه‌کیف کج ساده و یه‌رمان حجیم. قراره قلمه‌های ریشه‌زده رو بکارم توی گلدونا و برای واق‌واقو کراوات قرمز بدوزم. قراره نود و هفت، دوهزار و هیجده، شبیه هیچ‌سالی نباشه.