۱۳۹۵/۱۲/۲۹

Coming Up Roses



یک) توی این دو روز تعطیلِ خاموش آخر سال، یه‌جور کم‌نظیر عجیب و نرمی کلا کوچ کرده‌م روی تخت‌ام و این‌طوریه که الان هرچیزی که تصور می‌کنم این‌جا کنار دستمه که از روی این ملافه‌های خنک آبی تکون نخورم خدای نکرده یعنی این‌شکلی بگم که منی که همه و خودم رو در زندگی روزانه می‌کشم از شدت نظم و تقارن اشیا، الان یه‌جوری لابه‌لای اقلام مورد علاقه‌ام ولو شدم که هرطرف غلت می‌زنم یه‌چیزی زیر شکم و پاهامه. دوتا کابل، سه‌تا شارژر، یه رابط بلند پنج‌تایی، دوتا گوشی، یه تبلت، این لپ‌تاپ، سه‌تا هارد، ویژه‌نامه نوروزی مجله 24 که تنها ویژه‌نامه نوروزیه که از نظرم ارزش خریدن و خوندن داره چون تخصصی سینماست و فاقد مزخرفاتیه که بقیه تهیه کردن واسه‌ی تطهیر دولت کلید و امید و سرک کشیدن به زندگی فروغ که حال آدمو به‌هم می‌زنه، دفترچه یادداشت بزرگه، مالسکین کوچیکه، دفتر سیمی آبیه، سررسید بدقواره‌ی وزارت ارشاد، بیروت 75، ویرجینیا وولف همه رقمه، یه پلیر، دوتا هدفون، پنج‌تا روان‌نویس، یه پرینت از یه یادداشت قشنگ از گلشیری، بروشور قرص ولبان، کش سر سبزرنگ، کرم دست بادوم، عطر شیرین کوچیکه، آل‌استارها و صندل‌ها، تاتامی کج، یه رژلب بی‌نام‌ونشون که پاک شدنش با خداست و نمی‌دونم چندساعته است و چراغ مطالعه و چندجور چوب‌شور.
دو روزه که چراغ اتاق‌خواب فقط روشنه و بقیه خونه توی نور موضعی قشنگ آباژورهان و چیزی که خاموش و روشن می‌شه فقط برق آشپزخونه است که اگه لازمه برم به قابلمه سر بزنم. برای مثال الان دارم مرغ سرخ می‌کنم با پیاز فراوون و هم‌زمان Begin Again رو می‌بینم که همیشه سرحالم میاره بس‌که شادی‌ش روی پایه موزیکه و موزیک هم که واسه من خداست لامصب. زیر مرغ رو کم کردم و زعفرون رو هم هم‌زدم که بعد از این برم اضافه کنم به اون سس مخصوص. بعد یهو یادم افتاده که چقدر الان باید حتما یه آش برنج و گوشت نرم هم درست کنم که از زردچوبه و فلفل فوران کنه. الان توی این پوزیشن که دارم تایپ می‌کنم، پل استر بدبخت زیر زانوی چپمه و موبایل بزرگتره هی داره فلش می‌زنه از نوتیفیکیشن. چشمامو یه‌لحظه می‌بندم و جز صدای جیزجیز یواش پیازهای توی ماهیتابه و گیتاربیس فیلم پس‌زمینه هیچ صدای دیگه‌ای نمی‌شنوم و آخ‌آخ که خوبه. طبق معمول یه‌نموره سردم شده باوجود جین و بلوز آستین‌دار و با انگشتای پا ملافه رو می‌رسونم به دستا که بکشن روی شونه‌ام و یه‌کم حرکات یوگایی احتیاج داره.
اولین‌باره توی تموم ده‌سال گذشته که بیست و نه اسفند حالم این‌همه خوبه. چرا؟ حدس می‌زنم چون نه‌تنها مسئول گل‌م نیستم آی‌ی‌ی اگزوپری، بلکه مسئول گل‌م نیستم آی‌ی‌ی اگزوپری. به‌هرکس هم پرسیده فلان روز چکار کنیم جواب دادم من نمی‌دونم! به من برنامه بدین فقط و بیایین دنبالم. همه‌ی عمرم درحال برنامه ریختن برای خودم و بقیه بودم و الان فقط می‌خوام یه‌مدت برنامه بگیرم صرفا لذا الان نهایت مسئولیتی که برای خودم توی این دوروز و چندروز بعد تعریف کردم وصل کردن کابل ساوندبار به پلیر و انتخاب فیلم و موزیکه اونم روی همین تختخواب آبی با جناب پل استر زیر زانو و سرکار غاده‌السمان زیر سر.
از منِ دقیقِ موازماست‌بکش اگه بپرسید می‌گم یه چندروزی لش کنید واسه خودتون جدی. فقط و فقط برای خودتون باشید. یه لیست قشنگ از موزیکایی که دوست دارید یا فیلمایی که سرکیف‌تون میاره درست کنید و دل بدید بره. تمام بقیه سال رو وقت داریم آن‌کادر باشیم و بی‌پول و مریض و گرفتار و دچار شکست عشقی و توی دادگاه و بنگاه و الباقی. مثلا من اگه تصمیم بگیرم الان به حول و قوه الهی از این دنده به اون دنده بشم برای هم‌زدن پیاز روی گاز ایشالله، بعدش می‌خوام The Assassination of Jesse James by the Coward Robert Ford محبوب‌ام رو ببینم و بعد از یه‌سال رژیم و ورزش سخت، بال سوخاری گاز بزنم.

دو) دیشب خواب پدرمو دیدم. بهش گفتم یه‌نفر امسال من رو بی‌نهایت رنجوند از جسم، از روح، یکی که نباید. وقتی می‌رفت پیشونیمو بوسید. بیدار که شدم حالم خوش بود. وسط تهران صدای آواز درنا میومد.

۱۳۹۵/۱۲/۱۸

Deep waters, Watson! Deep waters



یک) آدمیزاد می‌تواند حقیر باشد یا نباشد و به‌مرور حقیر شود. می‌تواند روح‌اش را به خباثت‌اش بفروشد. می‌تواند این‌قدر پست شود که برای ویرانی دیگری پشت هرکسی موضع بگیرد. می‌تواند دروغ بگوید یا حقیقت را با خباثت‌هایش مخلوط کند و به خورد دیگران بدهد. می‌تواند یک‌بعدازظهری عصری، جماعتی را جمع کند دور یک میز و با شیطنت، راز آدم روبه‌رویش را بریزد روی میز یا برود کنار کسی که برای آن‌دیگری مهم است، اسرار عیان کند. آدمیزاد می‌تواند تمام این‌ها باشد. میانه‌ی این حجم از حقارت هم اما می‌شود به‌قدر دو دانه‌ی جو، شرافت داشت. مثلا می‌شود که باور داشته باشد خبیث و حقیر است، می‌شود بداند حقارت از او بزدلی ساخته که در سایه‌ی دیگری پنهانش کرده، می‌تواند درحین روایت دروغین به‌خودش نهیب بزند که سازنده‌ی این کوه از کاه خود اوست. حتی می‌تواند همان عصر لامروت که نقطه‌ضعف کسی را میان جماعتی در چشم‌اش فرو می‎‌کند، حواس‌اش باشد که لعنت بر من. تا اینجا هنوز با آدمیزاد روبه‌رو هستیم؛ آدمیزاد خبیث و حقیر. یک‌نقطه فاصله است اما، یک‌خط باریک، برای چرخش به‌سمت هیولا شدن و آن زمانی‌ست که موجود حقیر در حقارت‌اش فرو برود، با آن اخت شود و از شهوت‌اش لذت ببرد؛ یک‌صبحی بلند شود و هرتخم خباثتی که می‌کارد را پشت یک چهره‌ی نورانی پنهان کند، شهیدنمایی منش‌اش شود و بزدلی مایه‌ی آرامش‌اش. آن روزی که بلند شود و پنج انگشت اتهام را سوی بقیه بگیرد و به این ایمان برسد که از هر خطایی مبراست، در نابوی روح و روان کسی سنگ تمام بگذارد و خودش را در مقام معصومیت بداند. رسیدن به این نقطه، نقطه‌ی نابودی‌ست؛ نقطه‌ای که حس کند هرچه بر سرش آمده و می‌آید و خواهد آمد، مقصر نیرویی خارج از وجود خودش است، روزی که به این یقین برسد، که نابودی دیگری تنها راه قد کشیدن است.

دو) یک‌جایی از The Abominable Bride که زمان حال و گذشته چنان درهم آمیخته شده که «شرلوک» را به جنون کشانده، او خودش را می‌بیند در کنار همان آبشار رایشن‌باخ معروف درحالی‌که با موریارتی خبیث گلاویز شده و یکی قصد دارد آن دیگری را به قعر دره بیندازد. میانه‌ی درگیری، شرلوک مبهوت به موریارتی می‌گوید ولی تو در زمان آینده مُرده‌ای و من یادم است. موریارتی چند ثانیه به شرلوک نگاه می‌کند و با لبخند می‌گوید من مخلوق اشتباهات تو هستم. هرزمان که خطا کنی، من زنده‌ام و نابودت می‌کنم و این ربطی به حال و آینده ندارد. موریارتی خود را ویروسی زاده‌ی داده‌های خراب شرلوک توصیف می‌کند و هشدار می‌دهد که این شرارت پایان ندارد. می‌بینید؟ زیستن بر این زمین گرد، سخت است اگر یک‌درصد احتمال بدهیم که معصومیت واژه‌ی بی‌معنایی‌ست و شامل حال‌مان نمی‌شود. اگر یاد بگیریم پیرمرد متجاوز فیلم آقای فرهادی، آدم بدی‌ست ولی «عماد»ِ معلمِ هنرمند از او هم بدتر است. دل‌مان نمی‌خواهد که عماد بدتر باشد ولی هست چون پیرمرد، حرمت را گرفته و عماد، حرمت و جان را. 

سه) شرلوک بارها تکرار می‌کند «آب‌های عمیق واتسون، آب‌های عمیق» و اشاره‌اش به کشف خود است، به دوری از آن مرز باریک فرو رفتن در حقارت، بر فاصله گرفتن از لجنِ ایمان مطلق به خود؛ وقتی آن‌قدر قوی شده باشیم که راه قد کشیدن‌مان را نابود کردن دیگری ندانیم.





۱۳۹۵/۱۱/۲۵

And while picking from pillows each feather, let’s both stay away from the edge of the bed, forcing us closer together



توی کتابی که لارا برام پست کرده، یه‌جاییش با یه ادبیات قشنگی که سانتی‌مانتال هم نیست که مثل خوره بیفته به‌جون آدم، از اون حامی‌ای حرف زده که بعداز ترک الکل، لازم داری تا هروقت کم میاری، حواسش بهت باشه. اسم اون حامی، اسم مستعارش بلک‌اشتونه که معمولا صداش می‌کنن بلکی. قصه‌اشم اینه که بلکی یه‌شب ولنتاینی که داشته از کلاب می‌زده بیرون، مست می‌شینه کنار پله‌های یکی از این آپارتمانای سنگی بروکلین و شروع می‌کنه فون‌بوک موبایلشو جستن که ببینه به کی زنگ بزنه که امشب خوش بگذرونه و بگذره اما توی دلش، ته ذهنش می‌دونسته که از ای تا زد به‌جز حرف اس، به حرف دیگه‌ای توی اون گوشی لعنتی احتیاج نداره چون فقط اون کسی که اگه فقط یه‌شب، یه‌شب دلش بخواد کنارش فقط دراز بکشه، همون اس لعنتیه. بلکی بعدا برای کسی که باید حامیش باشه تعریف می‌کنه که همون‌شب دوباره برمی‌گرده کلاب و تا صبح با هرکی دستش می‌رسیده از ای تا زد می‌خوابه. فرداصبحش که قهوه‌شو سرمی‌کشه، لپ‌تاپش رو برمی‌داره و یه ایمیل برای اس می‌فرسته و تمام دیشبش رو دقیقه به دقیقه شرح می‌ده و آخرش هم می‌نویسه که وسط یکی از همون هماغوشیا برمی‌داره شماره‌ی اس رو از گوشیش حذف می‌کنه و ویسکی رو تا ته سر می‌کشه. بیست‌وچهارساعت بعدش اس این یه‌خط جوابو برای بلکی می‌فرسته:

« بی عزیزم
نیازی به این‌همه شکنجه دادن خودت نبود اگر واقعا مطمئن بودی که باید از بین تمام حروف الفبای انگلیسی، به حرف اس زنگ بزنی».

بلک‌اشتون بعدنا توی یکی از جلسات ترک برای حامی تعریف می‌کنه که حس دوست داشتن توی خود آدم باید این‌قدر قوی باشه که ترس رو بکشه که اون‌قدر جسارت بده که انگار پای میز قماری و هرکارتی ممکنه زندگیتو بالا و پایین کنه ولی معتادش بشی که ریسک کنی و هرشب که میای پای میزه بگی امشب شب منه. کلارنس که آرشیتکت جوونیه که تازگی جایزه یه طراحی توی توکیو رو برده و بلکی مربیش محسوب می‌شه برای ترک الکل، یه‌جایی از این کتاب می‌نویسه:
« حالا اگر اصرار دارید حتما ولنتاین باشد، لپ‌تاپتان را باز کنید و به کسی که دوست دارید نامه بنویسید و ابدا اهمیتی ندهید که جواب می‌دهد یا نه چون پای میز قماری هستید که خودتان حداقل با آن کیف می‌کنید. بگذارید احساس‌تان فقط در ماهیچه قلبتان وول نخورد و یادتان باشد آدمی که دوستش دارید، هم آدم است. می‌توانید ایمیل خود را این‌طور شروع کنید: اس عزیزم ... و بی‌هیچ رفتار اقلیدسی و مهارت فلسفی حرف خود را بزنید. او را به یک کاپ‌کیک شکلاتی دعوت کنید و بگویید دوست دارید کنار گردن او را ببوسید. پیچیده نباشید و از آدام الیوت شعری ننویسید چون شما نامزد انتخاباتی نیستید. قرار است حرف دلتان را بدون دانستن پشت کارت‌ها بگویید. پس سیاست‌مدار نباشید و یادتان باشد تمام جهان را همین ما هنرمندان سیاست‌مدار به گه کشیده‌ایم». 

***
توی واتس‌اپ از لارا تشکر می‌کنم و می‌رم سراغ هم‌زدن سوپ روی اجاق و وسط قل‌قل قابلمه و صدای بارون قشنگ تهران با خودم می‌گم چندنفر الان روی کره‌ی زمین امشب دقیقا این‌قدر خودشون رو بلدن که برن پای این میز و وقتی رفتن، دیگه به ته‌ش فکر نکنن. آبلیمو رو اضافه می‌کنم به سوپ و از پنجره بیرون رو تماشا می‌کنم و با خودم می‌گم یعنی چندنفر فردا توی دنیا کاپ‌کیک شکلاتی می‌خورن؟!




اجرای کیتون هنسن رو در موزه‌ی منچستر گوش کنین و مثل من یاد اون شیپور فرانسوی آبی‌رنگی بیفتین که توی «هاو آی مت یور مادر» تد برای خوشحال کردن رابین از دیوار یه کافه دزدید.

۱۳۹۵/۱۱/۲۳

The Lord of the Rings in Three Narratives



یک) سه‌تایی خیلی دخترونه بلند شدیم رفتیم مهمونیه. مست مست بودیم ولی یادمه که با صدای بلند گفتم ای بااابا اینا که همه‌شون حلقه دارن و قهقهه زدم که سین تقریبا دهنم رو گرفت و گفت ششش خفه، تو هم دستت بود یه‌مدت یادت نرفته که؟ و خودش هم ولو شد از خنده. یه‌ربع نگذشته بود از ماجرا که چندتا حلقه‌به‌دست شیک، سر میز ما بودن و بعدش رو بعدش می‌گم.

دو) می‌گن گم کردن حلقه ازدواج شگون نداره. من حلقه‌مو همون هزارسال پیش گم کردم. یعنی ته‌ش نفهمیدم گم شد یا رفت توی کیف همون خانومی که میومد خونه‌م و یهو گم شد و موبایلش هم به تاریخ پیوست. پی‌ش رو نگرفتم هم همون وقتا و توی دلم گفتم نوش جونش اگه برده و اگه نه هم که بمونه هرجا که افتاده؛ دقیقا همین‌قدر بی‌تفاوت. آخه حلقه خریدن من خیلی فرایندش طفلکی بود. انگار که داستانشو چارلز دیکنز نوشته باشه؛ اساسا چون خونواده‌ی همسر سابق‌م مولکولی حس نسبت به من نداشتن، ما خیلی سر خود رفتیم خرید و ته دلم حلقه‌هه رو دوست نداشتم واقعا. نکته بعدیش که می‌تونید الان پاکت‌هارو بگیرید جلوی دهنتون اینه که از این حلقه‌های جفت بود؛ خیلی رمانتیک و «دی لیود هپیلی اور افتر» هرچند همون وقتش هم ته دلم می‌دونستم «بیهایند اوری فری‌تیل، در ایز اِ دارک‌ساید». بگذریم. تمام مدتی که جدا زندگی می‌کردیم، یادم نمیاد اونم از حلقه‌ش استفاده کرده باشه؛ خب به‌ش حق می‌دم البته؛ حلقه دست‌کردن فرصت‌سوزی بود واسش. الان یه اپسیلون هم ناراحت نیستم ولی اون‌موقع بودم و الان فکر می‌کنم که خب چرا الاغ؟ تو که نبودی، برای چی باید می‌رفت توی جدول فرصت/ تهدید اونم توی اون خونه‌ی شماره 22 خیابون بیکر که داف می‌رفت و یوگاکار میومد و مترجم می‌رفت و تتوکار برمی‌گشت. حلقه‌ش مونده بود روی میزآرایش خونه‌ی من و تنها ارتباطم باهاش گردگیری هفتگی میزآرایش بود بدون هیچ حسی. بعدا هم نفهمیدم چی شد. فکر کنم یه‌روزی که اومده بود پیشم برداشت و بردش. یه‌بارم ازش پرسیدم بردیش؟ گفت آره و همین. تهران دریا نداره وگرنه احتمالا مثل سریالای نت‌فلیکس باید رفته باشه کنار اسکله و پرتش کرده باشه ته آب با نفرت یا بی.

سه) الان که دارم اینارو می‌نویسم هم مشخصه که هنوز نوک پام کاملا روی زمین نیست و فردا که اینجارو بخونم احتمالا بگم اوه چه بی‌رحم! خب من همین‌قدر مودی‌ام. نمی‌دونم ولی اینجارو دقیقا واسه‌ی همین دوست دارم که حتی توی همین حال هم میام و می‌نویسم. توی مهمونی به یارو فیلمسازه که هی داشت فاصله‌ش باهام کمتر می‌شد و سین رو تقریبا نشوندم بین‌مون، طعنه زدم حلقه‌تونم قشنگه. گفت شما قشنگ‌تری. دیگه باید می‌رفتم؛ با رادیوفرانسه مصاحبه لایو داشتم و باید یه نوتی‌چیزی می‌نوشتم توی هشیاری کامل. خنده ولی از لبم جمع نمی‌شد تمام شب و به راننده آژانس محبوبم که کنجکاو توی آینه نیگام می‌کرد بی‌سوال، گفتم بهترین شغل، غواصی ته دریا و جمع کردن حلقه‌های جمع شده کف آبه فقط حیف که تهران دریا نداره. خندید و حواسم بود که صبر کرد کلید رو توی در بچرخونم و واقعا برم توی خونه که با خیال راحت پاشو بذاره روی پدال گاز. آخرش هم هیشکی نفهمید من توی بدمستی هم هشیار هشیارم.






موزیک تیتراژ سریال Outlander رو با هم گوش بدیم؛ یه‌جاهایی از سریال با سوژه‌ی «حلقه» بازی‌های شیطون خوبی کرده. 
ترانه هم یکی از معروف‌ترین ترانه‌های اسکاتلندی‌هاست به‌نام The Skye Boat