۱۳۹۷/۰۱/۲۵

" Doesn't matter the time or the place/ Only know there's a smile taking over my face"


بیدار که شدم رفته بود. یعنی مخصوصا کلونازپام خوردم که بیدار که می‌شوم، رفته باشد چون طاقت خداحافظی با او را بعداز این چندهفته‌ی هیجان‌انگیز و نرم ندارم؛ عین دختربچه‌ها. چرخیدم سمت او و بالش‌اش را بو کردم و بغض آمد خانه کرد توی گلو. چندثانیه بعد به‌خودم گفتم آدم باش خب سه‌هفته دیگر می‌بینی‌اش و تا آمدم آدم باشم چشم‌ام افتاد به دتاکس‌واتر گریپ‌فروتی که لابد قبل‌از رفتن روی میزتوالت گذاشته و دیگر نخواستم آدم باشم و زارزار گریه کردم.
*
دو روز پیش است. مهمانی دارم و قرار است برای اولین‌بار دوست‌پسرم را معرفی کنم. کمی مضطرب‌ام. بعداز جدایی در جمع‌های مشترک، مانور «وای من خیلی خوشبخت‌ام و تو را به‌خدا ما را نگاه کنید» راه نینداخته‌ام. چرا؟ چون واقعا با پارتنرم احساس آرامش دارم و خب این داد زدن و کلیپ‌ساختن ندارد. به‌مرور یاد گرفته‌ام یک‌چیزهایی عمیقا خصوصی‌ست و هی نباید بنویسی. تجربه‌های تلخ که داشته باشی بلد می‌شوی که حال خوب ته‌اش یعنی صبحِ صورت‌نشُسته، چشم‌هایت در آینه بخندد؛ همین و تمام. سه‌روز پیش است و دارم به کشک‌وبادمجان هم فکر می‌کنم و ناگهان درکمال ناباوری می‌بینم که نعناخشک ندارم. می‌دانم راه‌حل دارد و باید به اولین مغازه مراجعه کنم اما برای منِ کنارکارما خریدن نعناخشک کارخانه‌ای خیلی ننگین است. توی اخم‌ام. دوست‌پسرم می‌پرسد مشکل چیست و می‌گویم نعناخشک ندارم و می‌گوید خب تازه بریز و من به‌ دوربین نگاه می‌کنم. طفلکِ اجنبی هیچ تصوری از کشک‌و‌بادمجان ندارد.
*
مهمانی عالی بود و هوا عالی بود و کشک‌وبادمجان عالی بود. عکس‌ها را نگاه می‌کنم و قاه‌قاه می‌خندم و یاد ترجمه هم‌زمان‌ام از ترانه‌های ابی برایش می‌افتم و پهن می‌شوم. حالا بلند شده‌ام و اشک‌ها را پاک کرده‌ام و صدای «دست رو موهات کی می‌کشه ...» را بالا برده‌ام. حال تهِ چشم‌های نشُسته‌ام خوب است و دارم به باقی‌مانده‌ی غذاهای یخچال فکر می‌کنم، به‌وقت ویزای سفارت، به دسته‌های نعنای قشنگی که در آفتاب دیروز خشک کرده‌ام.