۱۳۹۷/۰۲/۲۵

of Persian Sunlights

شب است هنوز. می‌چرخد سمت‌ من و چشم‌بسته بازویم را می‌بوسد و دوباره خواب‌اش می‌برد. اردیبهشت بی‌خیال و آسوده‌ای‌ست در رقابت با اردیبهشت‌های پیشین. باران به‌شیشه می‌خورد و حواس‌ام می‌رود به رد صدای پرستوهای صبح‌گاهی. حالا آدم تواناتری شده‌ام در تشخیص آوازپرنده‌ها؛ حالا می‌توانم نوای هرکدام را چون سازی از میان باقی ارکستر، جداگانه بشنوم. آن ابهام مهجور ذهنی زودتر از چهل‌سالگی از درون‌ام رفته و آرام‌آرام جان‌ام یادگرفته که مختصات آرامش را در چه ابعادی علامت بزند. رویه‌ی خوش‌بین مغزم می‌گوید که می‌ارزید آن کوبیدن‌های مداوم به دیواره‌ی قفس. رویه‌ی بدبین یادآوری می‌کند که جوانی‌ام پایش رفت. حال نرمی در درون‌ام اما برابری دارد با بهار؛ دست‌ام را می‌کشاند روی برگ‌ و گوش‌ام را عادت می‌دهد به صدای گنجشک‌ها. حالا خط باریکی از نور درحال عبور از دست او و بازوی من است. شبیه قصه‌های گلی ترقی شده‌ام.